*** حسرت دنیارو بخور ***
راستی از روزی که رفتی ،من به آسمون پریدم...
دیگه اون نگاه عشقو من توی چشمام ندیدم!...
خیلی راحت اینو گفتم :که دیگه دوست ندارم...
می خوام اون قلب سیاهتو توی مردابی بزارم
رفتی از دلم چه آسون بی هوا خیلی گریزون
می دونستم برمی گردی یه روزی خیلی پشیمون
دیگه فایده ای نداره بمونی یا که نمونی
آره دیگه نمی گیرم از تو حتی یه نشونی
می دونستم برمی گردی پر احساس،پر خواهش
دیگه حس نمی کنی تو دستمو واسه نوازش...
خودت آرزو می کردی که دیگه برات نمیرم...
خودم اینو خوب شنیدم نمی خوام دیگه ببینم
دیگه اون حس و ندارم توی چشمام واسه تو
می خوام اینو خوب بفهمی ،تو نداشتی ارزشش رو
خود تو شکستی رفتی به چه آسونی گذشتی
فکر نکردی وقتی میری!؟...پل رو پشت سر شکستی؟
توی یک خیال باطل بی هوا نفس کشیدی...
دست عشقمو واسه یکبار تو بودی که پس کشیدی
آره زندگی م قشنگ شد ،روزی که رفتی زیادم
تو نبودی لایق من ،لایق این عشق پاکم...
تو می خندیدی وانگار دنیا تو دستای تو بود
ندونستی که صداقت عشقمو تا به کجا برد!...
راستی اینبار واسه کی؟!...داری ازچشماش می خونی؟
نمی خوای به پاش بمونی ...خودت اینو خوب می دونی!
آره انگار داری عادت تو به این بازیگری...
این نشد خیلی ها هستن...بگیری عشق شونو تو سرسری
توی این سیاه ظلمت چی می مونه جز یه حسرت؟!
حسرت یه روز عشقی که نکردی تو چه راحت...
قلب تو داره می پوسه ،چشم تو داره می سوزه
نمی خوای که چشماشو عشق دوباره به در بدوزه...
رنگ این شبای مهتاب دیگه رنگ اون چشمات نیست
آره حتما خوب می فهمم نباید واسه تو که اشک ریخت!
دیگه فایده ای نداره اشک تمساح تو امروز
نمی شه از اون بخونی...حتی انگار واسه یک روز...
خود تو زدی شکستی حرمت این عشق پاک و
خودت بیراهه می رفتی ...من نخواستم اینو از تو
رفتی از دلم چه آسون ،بی هوا خیلی گریزون؟!...
من خوشم به عشق دنیا ،خوب نگام کن موندی حیرون...
خوب نگام کن واسه یک بار،داری دستامو می بینی؟!
خوب می دونم خوردی حسرت می خوای کنارم بنشینی...
دست گرم مو بگیری تو با یه نگاه ساده...
دنبالم باید بیافتی تو با اون پای پیاده...!!!!!!!
(شاعر : جی ۲)
*** اگه گریه بزاره ***
اگه گریه بزاره می نویسم ،کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد
نگو اصلا" نفهمیدی نگو نه!...تو بودی اون که دستامو رها کرد...
خودت گفتی خداحافظ تموم شد...من و تو سهممون از عشق این بود!
خود تو حرمت عشق و شکستی...بریدی آخر قصه همین بود!...
اگه مهلت بدی یادت میارم...روزایی رو که بی تو عین شب بود
تموم سهمت از دنیا عزیزم ،بزار یادت بیارم یک وجب بود!...
بهت دادم تموم آسمونو...خودم ماهت شدم آروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن... منو ابری گذاشتی داری میری!؟
بیا برگرد از این بن بست بی عشق...بزار این قصه اینجوری نباشه
آخه بذر جدایی رو چرا تو؟...چرا دستای تو باید بپاشه؟!...
خداحافظ نوشتن کار من نیست...آخه خیلی باهات نا گفته دارم
اگه گریه بزار می نویسم...اگه مهلت بدی یادت میارم...
اگه گریه بزاره می نویسم ،کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد
نگو اصلا" نفهمیدی نگو نه!...تو بودی اون که دستامو رها کرد...
خودت گفتی خداحافظ تموم شد...من و تو سهممون از عشق این بود!
خود تو حرمت عشق و شکستی...بریدی آخر قصه همین بود!...
(شاعر : پویا بیاتی)
*** پس فطرت ***
بازم دارم شک می کنم، به اون همه ناز نگات
دارم اینو حس می کنم، لرزش اشک وتو چشات
من دارم دق می کنم میون اینهمه نگاه
فرصت موندن ندارم ،دارم می رم به قتله گاه
دیگه آرزوم تو نیستی که باشی همش کنارم
بسمه هر چی کشیدم تو رو دیگه دوست ندارم...
فهمیدم که بی گناهی ،تو که ارزشی نداری
شهر عشق ونمی دیدی ،تو که قلبش ونداری!
داره اون روزا می میره تو این دستای سردم...
قلبت از غصه می میره ،تو که موندی بدون همدم
مرحم قلب صبورم ،دیگه چشمای تو نیست ش
جز خدا کی می شه باشه ،غمخور قلب شکسته م
آره انگار یه توهم توی چشمای دلم بود...
می دونم که دل بریدن واسه تو چقدر قشنگ بود!
تو که ارزشی نداری واسه عشق تو بمیرم
می خوام این نگاه عشق ودیگه از تو پس بگیرم
تسلیت قلب صبورم که به پای تو نشستم...
تسلیت ای عمر رفته ،که برای تو هدر شد...
دیگه تو رو نمی بینم ،تو به سادگی پریدی
رفتم از قلب سیاهت ،تا بگی چه خوب پریدی!...
(شاعر : جی 2)
*** نیمه خالی ***
می دونم خسته شدی ،تحملش سخته برات
نمی خواستی بمونه ،دل من دیگه باهات
می دونستی عشق من،تنگ میشه دلم برات
نمی دونستی که بری،عاشقی میره باهات
گفتم برو نگام نکن ،از جلوی چشام برو
گفتم که تنهام بزاری،دیگه نمی خوامت تورو
گفتم برو عزیز من پای روی قلب من نزار
می خوام که تنها بمونم،اشک منو تو در نیار
با تو انگار رنگ زردم،دیگه پاییزی شدم
این همون خزون سرده،تو آوردی تو دلم
یادته بهت می گفتم :تو بمونی من می مونم
من نگفتم اینو هرگز من هنوزم ،آسمونم
مهربونی دست سرده،دیگه پیشت نمی مونه
کاشکی جغد شب برامون، بازم لالایی بخونه
کاش رو قلب سنگ تو باز گل بارونی بباره
کاش توی اون دو تا دستت رد پامو جا بزاره
(شاعر : جی 2)
***این هم ۵ والپیپر زیبا برای دوستانی که به تصاویر جالب اهمیت میدن ***
***امیدوارم خوشتون بیاد***
شبی بود و بهاری ، در من آویخت
چه آتش ها !چه آتش ها بر انگیخت؟!...
فرو خواندم به گوشش قصه خویش
چو باران بهاری اشک می ریخت...
وقتی رفتی نفهمیدم چرا رفتی...؟
اما وقتی که فهمیدم چرا رفتی نفهمیدم چرا بی من رفتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بال فرشتگان سحر را شکسته اند
خورشید راگرفته، به زنجیر بسته اند...
اما ،تو هیچگاه نپرسیده ای که:
_"مرد!"
خورشید را چگونه به زنجیر می کشند؟
گاهی چنان در این شب تب کرده عبوس
پای زمان به قیر فرو می رود ،که مرد
اندیشه می کند ،
_شب را گذار نیست!
اما ، به چشم های تو ،ای چشمه ی امید!
شب پایدار نیست...![]()
خبر کوتاه بود:
_"اعدمشان کردند."
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد،
گریه را سر داد...
و من با کو ششی پر درد اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
می پرسد ز من با چشم اشک آلود،
_عزیزم ،دخترم !
آنجا شگفت انگیز دنیایی است:
دروغ ودشمنی فرمانروایی می کند آنجا!
طلا :این کیمیای خون انسانها
خدایی می کند آنجا...
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست...
در انجا حق وانسان حرفهایی پوچ و بیهوده ست
در آنجا رهزنی ،آدمکشی ، خونریزی آزاد است،
و دست وپای آزادی در زنجیر ...
عزیزم ، دخترم ،
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدامشان کردند.
وهنگامی که یاران،
با سرود زندگی بر لب،
بسوی مرگ می رفتند،
امیدی آشنا می زد چو گل در چشمشان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
وتا پایان به راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم!
پاک کن از چهره اشکت را ،زجا برخیز!
تو در من زنده ای ، من در تو، ما هرگز نمی میریم
من وتو با هزاران دگر
از آن ماست پیروزی،
از آن ماست فردا، با همه شادی وبهروزی،
عزیزم!
کار دنیا رو به آبادی است
وهر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز،
نوید روز آزادی است !...
اندکی آشفته بودم ...بالای کوه منظره جور دیگری است ...وقتی پایین هستی وبه بالا نگاه می کنی همه چیز رو بزرگ می بینی ومی گی که کار تقریبا غیر ممکنی رو باید انجام بدی ...
ساعاتی بعد : وقتی به بالای کوه رسیدی ...همه چیز به یکباره کوچک می شود ومی بینی که آنقدر هم دست نیافتنی نبود وخود را برتر از محیط اطراف می خوانی ،آنقدر غرور وجودت
را فرا می گیرد که حاضری خود را خدا فرض کنی!...اما...
این حس دقایقی بیش طول نمی کشه که می فهمی چقدر در مقابل خدا حقیر و کوچکی ... الو ... الو ... کسی اونجا نیست؟!...
مگه دل خونه خدا نیست ؟...پس چرا کسی جواب نمی ده؟!...یهو... یه صدای غریب اما دلنواز به گوش ات می رسه ... چیه با کی کار داری؟
خدا هست ؟... با اون قرار دارم ... قول داده امشب جوابمو بده !
باز صدای دلنواز شروع به وزیدن کرد :بگو من می شنوم ... با تعجب نگاه کردم و پرسیدم : مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم...
دوباره اون صدا اومد :هر چی میخواهی بگو قول می دم بهش بگم... بغض سنگینی جلوی صدام رو گرفته بود :بلند داد زدم ... خدایا ...خدایا ... یعنی اون منو دوست نداره که خودش
جوابمو نمیده ؟!....
اون صدای قشنگ ساکت بود بعد با لحنی قشنگ تر گفت :نه ...خدا خیلی دوستت داره ، مگه کسی هم وجود داره که دوستت نداشته باشه ؟
بلور اشکی که در چشمانم حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه ام غلتید وبا همان بغض گفتم :
اصلا اگه نگی خدا با من حرف بزنه داد می زنم ...اونقدر که بمیرم!...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت :
بگو ... بگو زیبا ... بگو ... هر آنچه بر دل کوچکت سنگینی می کند ، دیگر بغض امانم را بریده بود...
بلند بلند گریه کردم و زیر لب گفتم :
خدایا ... خدای خوبم ... خدای قشنگم ... می خواستم بهت بگم نزار من بزرگ شم !... می دونم خیلی دیره چون خواب بودم ...اما حالا بیدارم ... بیدار...!
چرا ؟ این مخالف تقدیره ،چرا نمیخواهی بزرگ بشی ؟
آخه من تورو خیلی دوست دارم به اندازه مادرم ...ده تا دوستت دارم...می ترسم اگه بزرگ بشم مثل بقیه فراموشت کنم!...
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ،نکنه یادم بره که هر روز باهات قرار داشتم؟!!!!!!!
مثل بقیه که بزرگ شدن وحرف منو نمی فهمن...مثل بقیه که بزرگ شدن و فکر می کنن من الکی میگم باتو دوستم ،مگه من باتو دوست نیستم ؟!!!!
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ،چرا اونا حرفاشون خیلی سخته درک کنم،مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا بعد از مدتی که گریه هایم تمام شد:
آدم ....محبوبترین مخلوق من ...چه زود، خاطراتش را به ازای بزرگ شدن فراموش میکند.
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردن !تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.
کاش همه مرا برای خودم و نه برای خود خواهی خودشان می خواستن ... دنیا برای تو کوچک است ...بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وبزرگ نشوی!
من در کنار سخره ای به آرامی به خواب رفتم و شبی را با خدا زندگی کردم .
حالا میفهمم که وقتی بالای یه ساختمان صد طبقه ایستادی و به پایین نگاه میکنی چرا می خندی ... چون همه رو کوچیک میبینی و به این فکر می کنم که خدا منو چه طوری می بینه ؟!...
میون این همه سیاره ،کره ، وذره و ...و... و... و... وهزاران و دیگر که بی جوابن...
