به عشق مشکی خوش آمدید

!همه لرزش دست ودلم از آن بود که عشق گریزی کرد، پناهگاهی نه

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

از اینکه نیستیم خوشحالید ؟

کسی هم نیست یه سری به ما بزنه!

قدیمیا دیگه یادمون نمی کنن. آدرس همون بچه محله که خوابوندینش زمین وزیر آب شو زدید

بگذریم که با حسین خان رفتیم شمال بعد هم بابل شاید هم مقصد بعدی شیراز باشه.

اومدم بگم یکمی درگیری دارم که وقتی رفع بشه براتون چیز های جالب کم ندارم.

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387ساعت01:41 AMتوسط جلال | نظرات (0)

نظرات (0)

البته واسه کسانی که به ما دسترسی ندارن چون ملت ما آنقدر تو فیلترینگ خوب عمل میکنه

که سایت های مذهبی مون رو هم فیلتر کرده !امان از وزارت ارشاد !تو را به خدا حداقل سایت

های ایرانی مجاز را فیلتر ننمایید.

برید به ادامه مطلب>>>


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387ساعت8:32 PMتوسط جلال | نظرات (1)

نظرات (1)

 میگن که خواب دیدی دستتو ببر بالا
این هم یک ضرب المثل جدید از استاد همه کاره.
اما اینکه این مثل درباره ی چه موضوعی گفته شده ،می خواهم داستانش رو بنویسم.
ما ازایشان وقت گرفتیم که دررابطه با تیم ملی امسال صحبتی داشته باشیم وپاره ای
از مشکلات تیم های فوتبال مان رامطرح کنیم.
بعد از کلی التماس و خ از استاد گزارش مان را آغاز کردیم :
استاد مشکل اصلی تیم ما چه چیزهایی است؟
_بله ، تیم ما مشکل کم نداره به طوری که همه چیز رو میشه یه جور مشکل تلقی کرد
ببخشید می شه چند تاشونو نام ببرید؟
اول خود شما
دوم رسانه ها
سوم امکانات
چهارم...
بگذریم که ناگهان یکی از هواداران پر و پا قرص این سه مورد به همراه اهالی محله کاملا
استاد رو با وضع ممکنه آشنا کردند، لذاما ادامه سوالات رو در آی سی یو ازایشان پرسیدیم
استاد از مشکل سوم شروع کنید!
ببینید تو مملکت ما الان توپ کمه! بخواهی نخواهی توپ کمه.
بعضی استعدادهای ما با توپ هفت سنگ فوتبال بازی می کنن.بچه جان آخه اگر پات آب بیاره
می خواهی چیکار کنی؟
یا من خودم که ناظر بازی صنایع قلع ونیکل علی آباد سفلی ولگن سازی بودم بعد از اینکه
توپ روی تیر برق فرود اومد ومنفجر شد بازیکنان به جای توپ از جوراب هاشون استفاده کردند
به طوری که همه رو گرد کردن وبازی بالاخره به اتمام رسید.
اما رسانه ها:!
تیمی که اولین بازی مقدماتی جام جهانی رو بدون مربی بوده انتظار دارین بیاد بازی سه به هیچ ببره؟
من نمی دونم رئیس فدراسیون ما دو سال طول کشید که انتخاب بشه! مربی مونم که قربونش برم باید
تو لحاف واز تو خونش مربی گری کنه!
من همین جا خدمت آقای دایی سلام میگم و میگم که دمت گرم حداقل غیرتت اجازه نداد تیم ما رو ول
کنی ،انشاالله موفق باشی اگر هم کسی پشتت صحبتی کرد می تونی آدرس بدی !
دو تا پیکان واسه بستن منطقه کافیه؟!
وشما که این همه پررو هستید که حرف زیاد می زنید و همتون خاله زنکید.
اگر می تونی خودت مربی شو ببینیم که چه گوهی می خوری ؟ که ما نمی تونیم .
من همین جا اعلام می کنم که همگی از آقای دایی حمایت می کنیم .دستت درد نکنه...
بله در همین جا استاد جان به جان آفرین تسلیم کردند به علت فشار زیاد هواداران و انگار که جسدشون رو
کالبد شکافی کردند ، به هر حال از شما متشکرم وتقاضا می کنم برای شادی روح آن تازه گذشته به
خانه ایشان آمده و در مجلس بزم و شام آن مرحوم شرکت نمایید.
آمدن شما باعث ترس بیشتر استیدی می شود که شما را زیر سوال می برند

+نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387ساعت8:24 PMتوسط جلال | نظرات (0)

نظرات (0)

تقدیم به زندگینامه ی بودنم!
ابن روزها اینقدر سرم سوت می کشه که دلم می خواهد دیوار رو گاز بگیرم!
راستش ،خیلی وقت است که دلم تاریکه با اینکه دور برم پر چراغه!
این روزها بیشتر تنهایی رو دوست دارم با این که کنارم پر از آدمه!
ضربان قلبم رو حالا بیشتر از تمام عمرم حس می کنم چون به من نزدیک شدی!
روحم متعلق به توست ،چشمم متعق به دنیا
نگاهم در وجود توست ،نفسم متعلق به هوا
قلبم متعلق به توست، اما پایی ندارم که بیارم و تقدیمت کنم!
یکی گفت: عشق اونه که نگه متاسفم! اون میگه "دوستت دارم "
عشق اونه که نگه کجایی؟! اون میگه پیشم می مونی؟
می دونی بدترین روز واسه عاشق کدومه؟
اون روزی که اون چشم بزاره وعاشق قایم شه ،و اون یکی دیگه رو پیدا میکنه!
آدم سه روز رو هرگز یادش نمیره!
1-اولین روزی که پا به این دنیا گذاشت!
2- اولین روزی که احساس کرد عاشق شده!
3-اولین روز که لذت چشیدن مرگ رو به دنیای فانی فروخت!
کسی که بتونه این سه تا مورد رو یادش بیاره محال ممکنه که سرخ نخنده!
سرخ گریه نکنه! وسرخ دوشت نداشته باشه!
این احساس قشنگیه که وقتی تجربه اش می کنی که دیگه خیلی دیره!
ومجالی واسه موندنت نیست.
پس بیا تا دیر نشده به هم بگیم : ("دوستت دارم برای همیشه").

+نوشته شده در جمعه 2 فروردین ماه سال 1387ساعت10:57 AMتوسط جلال | نظرات (2)

نظرات (2)

سلام به تمامی کسانی که لبخند سبز رو به گریه سفید نفروختند تا درسیاهی
امواج طوفان مانند ستاره های کویر سرخ بمانند.
یکم کوچیک تر که بودیم آرزو می کردیم که بتونیم زود بزرگ بشیم و تا
می تونیم به همه دستور بدیم ، اما وقتی که کمی سن مون رفت بالا یهو به
خودمون اومدیم دیدیم ای دل غافل ،بدجوری اسیر شدیم چون ،اینبار بزرگ
بودن بود که به ما دستر میداد چه کاری خوبه چه کاری بد!
اونقدر تو زندگی پشتک زدیم که یه بار طوری خوردیم زمین که کمرمون
از وسط دوتا شد.سرتون رو درد نیارم این اولین داستانیه که تو سال جدید
دارم می نویسم.                " راستی عیدتون مبارک "
داستان واسه دو سال پیشه که من به همراه توپ فوتبال و بدمینتونم رفته بودم
شمال . آره وقتی خونه مادربزرگ رسیدم ساعت 8 صبح بود. کمی وایستادم
تا ساعت 10 ،10:30 ورفتم واسه بازی .
ناهار رو زدیم بعد کمی استراحت ساعت دمدمای 5 بود که بازم رفتیم تو حیاط
واسه بازی ،اما اون روز همه توپ های ما می خواستن فنی حال کنن که یهو
یکی از این حرکت ها که تلفیقی از ماتریکس و مرد عنکبوتی بود به من دست
داد و یهو توپ رفت سمت شیشه ،توپ هی نزدیک ونزدیکتر میشد ،ماهم آرزو
می کردیم که کمونه کنه وتو نره ،آما توپ خیلی فنی زد شیشه رو به سیصد تکه
قسمت مساوی به نیت فیلم سیصد تقسیم کرد ، آشوبی به پا شد اما پدر بزرگ  و
مادر بزرگ هیچ چیز نگفتن .
فرداش قرار شد ما به شهر بریم و شیشه بخریم . حالا تو این حیر وویر متر رو
پیدا نمی کردیم منم با وجب دستم اندازه گرفتم ، قضیه اش مفصله چون سر کل_
کل کردن با بچه ها قبلا اندازه اش رو میدونستم ، خلاصه رفتیم شیشه فروشی و
به او کفتیم یه شیشه ساده واسه پنجره می خواهیم ، صاحب مغازه گفت اندازه رو
بدین رو چشمم منم بی برو و برگرد روی شیشه ای که رو میز گذاشته بود شروع
کردم به وجب گرفتن یارو کف خوون قاطی کرده بود فکر می کرد دوربین مخفیه
اما وقتی فهمید نه این خبرا نیست وداس کاملا حقیقت کلی به ما خندید ،گفت :مگه
تو خونه متر پیدا نمی شد ؟گفتیم چرا بابا همه اینها تقصیر دارن چون اینقدر عجله
داشتن وا شیشه خریدن که هر چی گشتیم پیدا نشد.
آقا ما شیشه رو خریدیم وآوردیم خونه وقتی نصبش کردیم هم کف کرده بودن که
چطور شیشه فیکس رفت سر جاش.از اون روز به بعد وقتی ما می خواستیم که
چیزی رو اندازه کنیم و متر نبود همه زنگ می زدن به من.
البته این که گفته می کنم سکرت هسته که یک دم دیدم گوشیم زنگ خورده کرد
گفتم :کیسه ؟
گفت: منم علی مایکل
گفتم : چه کار داری؟
گفت: من یک پروژه برج سه هزار متری گرفتن کردم به صورت کروی می خواهم
تو بیای و اندازه بدی
گفتم: من...من...هیچی غش کردم .

+نوشته شده در جمعه 2 فروردین ماه سال 1387ساعت10:55 AMتوسط جلال | نظرات (0)

نظرات (0)